یکشنبه 22مرداد96(سفر فیلبند)
با هماهنگی و عدم هماهنگی و با شک و تردید ها برای رفتن و نرفتن به منطقه فیلبند آمل سرانجام در غروب 5 شنبه تصمیم بر رفتن شد و با خواب بعدازظهرش تاخیر در خواب شب بوجود آمد و بخاطر دیر تصمیم گرفتن تنها تونستیم نیم کیلو جوجه بگیریم البته با خرید مرغی از فیلبند جبران شد. وسایلی هم برای صبحانه فراهم آوردیم و قرار به راس ساعت 5 بعد از عوارضی شد که بخاطر عوامل مخل خواب هر کداممان از یه ساعت تا دو ساعت و نیم بیشتر نخوابیدیم و در صبحی خنک به همراه خاله راحله و خانواده به سمت شمال راه افتادیم. از خستگی ترافیک برگشت بگذریم سفری بسیار مطبوع و دلچسب در کنار دوستان بود. بچه ها هم آویسا و آراد بسیار با هم هماهنگ بودن. کمی سلفی می گرفتن کمی نقاشی و کمی بازی و علی کوچولو در این بین خودش رو تنها حس می کرد و آتیشی این وسط می سوزوند و صدای بقیه در میومد. کشمکش های آراد و علی خیلی جالب بود.طرفداری از آویسا باعث میشد که کشمکش با علی پیدا کنه.
کمی از مسیر هم آویسا مهمان ماشین خاله اینا شد. وعلی غصه دار و ناراحت که منم برم ولی بخاطر کشمکش های بینشون ترجیح بر این بود که جدا باشن. بعد اومدن از ماشین خاله اینا آویسا گفت: ماشین خاله اینا همش خرده بود و من به آراد گفتم نباید این خرده ها رو بریزی.
حس بزرگی خاصی بهش دست داده بود همش می خواست براشون بزرگی کنه. مسیر برگشت و ترافیک والبته تو منطقه پلور برای صرف چای وایستادیم و آرادی و آویسا کمی مشاعره نمودند و جمع فیض بردن. علی هم در این میان شیشه آب آراد رو سر کشید و باقی رو ریخت رو پتو. ما هم که امروز کلاً مایعات رو دامنمون سرازیر میشد معطر به دوغ بودیم به آب هم معطر شدیم.![]()
خلاصه با تمام وقت کمش تجربه سفر یه روزه ی خوبی بود و فکر کنم همه لذت بردند...


ادامه مطلب یادت نره ...









یکشنبه 22مرداد96(سفر فیلبند)